به مناسبت ورودم به 24 سالگی
امروز،روزیه که پا تو این کره خاکی گذاشتم ... کاشکی هیچوقت به دنیا نمی یومدم... و هیچ وقت بزرگ نمی شدم... این روزا روزای سختی هستن ... حال و حوصله خودم رو هم ندارم شاید به خاطر همین باشه دیر به دیر آپ می کنم... هر چی دارم دعا می کنم کمتر به نتیجه میرسم... مثل اینکه خدا ، خدایی یادش رفته...
امروز جمعه بود ... بدترین روز عمرم و بدترین جمعه ... اینقدر طولانی بود ... تموم نمیشد... همش با گریه و سر درد و خواب گذشت... مثل ماری به خودم می پیچیدم همه وجودم دردمی کرد... خدایا این دردا تمومی ندارن؟ این بی قراری ها کی تموم میشن...
از همه دوستان که اینقدر بهم لطف دارن ممنون و ممنون برام دعا می کنید ولی خدا منو فراموش کرده ولی من فراموشش نکردم... هر لحظه هر ثانیه دارم باهاش حرف می زنم...
از دوستان خوبم گلاب ، غزاله ، خاطره ، فاطمه و بهاره ممنونم ... واسه تولدم که هیچکی بهم تبریگ نگفت توقعی از کسی ندارم ... عادت کردم ...یه متن آماده کردم... کسی که به فکرم من نیست ... فقط خودم باید به فکر خودم باشه آخه اینو به یه نفر قول دادم.... تولدم مبارک ... تولد 24 سالگیم مبارک ... بی انگیزه تر از همیشه و نا امیدتر از سال قبل وارد 24 سالگی میشم...

مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.
و گذشت و گذشت....
و دوباره مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!






سکوت سنگین خانه، خواب را حرام کرده است، انگار که به زمزمه های شبانه ات عادت کرده ام.