به مناسبت ورودم به 24 سالگی

امروز،روزیه که پا تو این کره خاکی گذاشتم ... کاشکی هیچوقت به دنیا نمی یومدم... و هیچ وقت بزرگ نمی شدم... این روزا روزای سختی هستن ... حال و حوصله خودم رو هم ندارم شاید به خاطر همین باشه دیر به دیر آپ می کنم... هر چی دارم دعا می کنم کمتر به نتیجه میرسم... مثل اینکه خدا ، خدایی یادش رفته...

 امروز جمعه بود ... بدترین روز عمرم و بدترین جمعه ... اینقدر طولانی بود ... تموم نمیشد... همش با گریه و سر درد و خواب گذشت... مثل ماری به خودم می پیچیدم همه وجودم دردمی کرد... خدایا این دردا تمومی ندارن؟ این بی قراری ها کی تموم میشن...

 از همه دوستان که اینقدر بهم لطف دارن ممنون و ممنون برام دعا می کنید ولی خدا منو فراموش کرده ولی من فراموشش نکردم... هر لحظه هر ثانیه دارم باهاش حرف می زنم...

 از دوستان خوبم  گلاب ، غزاله ، خاطره ، فاطمه و بهاره ممنونم ... واسه تولدم که هیچکی بهم تبریگ نگفت توقعی از کسی ندارم ... عادت کردم ...یه متن آماده کردم... کسی که به فکرم من نیست ... فقط خودم باید به فکر خودم باشه آخه اینو به یه نفر قول دادم.... تولدم مبارک ... تولد 24 سالگیم مبارک ... بی انگیزه تر از همیشه  و نا امیدتر از سال قبل وارد 24 سالگی میشم...

 مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت. فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت. و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.

و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!

او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.

و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.

وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.

و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.

من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.

و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

و گذشت و گذشت....

 و دوباره مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

 

 

امروز چهارشنبه است...

یک هفته و یک روز گذشت ولی بازم ازش خبری نشد.... بهم گفته بود اگه دلم برات تنگ شد میدم فلانی بهت زنگ بزنه به حساب اینکه خودم دوست دارم باهات حرف بزنم... شاید فراموش کرده ویا واقعا دلش تنگ نشده ... آره اینو مطمئن هستم دلش تنگ نشده آخه دیگه دوسم نداره...

 این چند روزه همش یاد و خاطرات این یک سال و خورده ای که با هم بودیم تکرار می شد...لحظات خوب وبد که از نظر اون لحظات بدشون بیشترن ... آره بهش حق میدم من بد کردم .. من در حقش بد کردم ... فقط خدا منو ببخشه. نمی دونم این مطالبی که اینجا می نویسم می خونه یا نه... برام هم مهم نیست که می خونه یا نه ... چون اصلا تو حال خودم نیستم ولی اگه می خونه بدونه که واسه دلم خودم می نویسم تا آروم بشم نه واسه چیز دیگه ای...

خودمو با کارای هنری مشغول کردم ... نقاشی می کشم ... ساز می زنم ... مطلب می نویسم ... با چوب کنده کاری می کنم .با خدا راز و نیاز می کنم....خلاصه هر کاری می کنم تا از این حالت بیام بیرون ولی تا الان که موفق نشدم... امروز رفتم چندجای تاریخی این شهری که توش هستم رو دیدم یکم از این حال و هوا اومدم بیرون ولی زود به یادش افتادم...و دلم گرفت و باز سرم درد گرفت و اشکام سرازیر شدن و فشارم افتاد...دیگه این حالتا برام عادی شده و فکر می کنم جزیی از وجودم شده و هیچ وقت ازم جدا نمی شه... احساس میکنم واقعا مریض شدم... هیچی نمی تونه شادم کنه.

 ماه رمضون هم شروع شد فردا اولین روز.... با خودم و خدا عهد بستم همشو بگیرم و ازش خواستم بهم کمک کنه و بهم صبر بده  ... یادمه آخرین روزی که همو دیدیم بهم گفت وقتی صدای ربنا رو شنیدی بدون من به یادتم و از خدا بخواه کمکمون کنه و من تا به امروز منتظر شندین اولین ربنا بودم که بدونم اون به یادمه همین هم برام کافیه به خدا به همینم قانعم و فردا شب اولین ربنای ماه رمضون رو می شنوم شاید اینجوری دلم آروم گرفت ...

لب خاموش

سلام دوستان اینجا همه چی خوبه ... تازه امشب تونستم به نت وصل بشم .... حال چندان خوبی ندارم ... امروز رفتم تو شهر یکم بگردم... با همه غریبه بودم ... یاد زمانی افتادم که تو تبریز دانشجو بودم تنها و غریب...

یاد خاطرات اون زمان برام تازه شد و دلم بیشتر گرفت ... بی هدف تو خیابونا قدم میزدم ... خلاصه اتفاق خاصی نیفتاد .. فقط  چند قوطی رنگ گرفتم که فردا می خوام رنگ کاری کنم....نمی خوام بگم کجام.... ولی همینو بدونید که تنهام ... حالم هر روز داره بدتره میشه ... هر بار که تلفنم زنگ میزنه دلم میلرزه ... دستام به لرزه افتادن و اعصابم خورده ... بدجوری عصبی شدم... هر شب با چشای گریه باید برم بخوابم ... زیر چشام سیاه و گود شده .. اینه حال و روزم ... اون که اینا رو نمی دونه .. چه میدونه چی میکشم ... چه می دونه داره چه بلایی سرم میاد...همه وجودم درد می کنه....همه وجودم... 

شب که میشه تا ساعت 2 تا 3 بیدارم و تو دفتر خاطراتم می نویسم ... از روزگاری که خوش بودم و اتفاقاتی که برام افتادو میوفته نمی دونم واسه چی می نویسم شاید روزی یکی این مطالب رو خوند... .. روزا هم تا دیر وقت خواب .. کار با چوب رو شروع کردم ... می نویسم .با یکی از اهالی اینجا آشنا شدم ...آدم  جالبیه و طرز فکر خیلی خوبی داره ... شاید روزهای بعدی بتونم بیشتر با دیگران ارتباط برقرار کنم .. ولی اصلا حال و حوصله هیچکس رو ندارم...

تمام امروز خلاصه میشد تو سردرد. سر دردی که همش اشکامم میومد.

چون روزبود اینو با خودم مرور می کردم:

 

امشب به قصه دل من گوش میکنی

فردا چو قصه مرا فراموش میکنی

 

امروز از یه پیرمرد نابینا هم شارژ ایرانسلمو خریدم. وقتی دو تا دو تومنی بهش دادم گفت: این چن تومنه؟ گفتم: 4 تومن. گفت: من چه قد باید بهت پس بدم؟ گفتم: 1800 تومن. اسکناساشو که در میاورد از من میپرسید اینا چن تومنه؟ دوس داشتم کنارش بشینم .

 

باید رفت...

وقتی برای نوشتن نیست

وقتی برای خواندن هم نیست

دیگر حتی وقتی برای ماندن و شنیدن هم نیست

باید رفت…

باید رفت به هر جا که ممکن شد

ماندن، پوسیدن است…

کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم

پس اکنون را که قراری نیست

چاره چیست

باید رفت ...

 دوستان عزیز الان فرصت پیدا کردم بنویسم ... تا 1 ساعت دیگه دارم میرم سفر... این سفر با بقیه سفرهایی که رفتم فرق می کنه . دنبال خوشگذرونی نیستم ... میرم که خودمو بشناسم  . این چند وقته خیلی فشار روم بود... خیلی سختی کشیدم ... آدمی که یه زمانی مثل کوه بود و مشکلات دیگران رو حل می کرد و به همه دلداری می داد  الان اینقدر ضعیف شده که هر روز بی دلیل گریه میکنه...همش تو اتاقشه و هیچ انگیزه ای نداره...

اونجایی که دارم میرم نمی دونم دسترسی به اینترنت دارم یا نه ... ولی لب تاپ یکی ار عزیزان رو با خودم می برم کسی که این روزا خیلی بهم لطف کرد... یه سری وسایل دیگه رو هم با خودم می برم که اونجا بیکار نمونم... دیشب تا صبح بیدار بودم که تصمیم بگیرم برم یا نه...تو وبلاگهای مختلف رفتم ... خیلی چیزا خوندم .. بعد از خوندن نماز صبح تصمیمو گرفتم ... می رم ... نمی دونم کی بر می گردم... ولی وقتی تونستم قبول کنم که دیگه همه چی تمومه بر می گردم ... به کسی هم کاری ندارم ... چون دیگه آزادم و نسبت به کسی تعهد ندارم ... چطور اون به همین راحتی به من گفت برو تا یه مدت همو نبینیم و نمی دونست چقدر برام سخته ... این چند شبه همش به خودم دروغ گفتم ... همش به خودم امید واهی دادم ... اما دیگه بسته ...

می رم با آدمایی باشم که زندگی ساده ای دارن میرم جایی که خیلی وقت پیش زمانی که خودم هم یادم نیست اونجا بودم... سخته ولی تحمل می کنم ... می خوام به خودم ثابت کنم میتونم... می تونم مثل گذشته همه چی رو حل کنم ... خیلی ضربه خورم .. اون قدر که همه جای روحم و جسمم  پینه بسته و داغونه... شاید این سفر برام یه تسکین باشه و خیلی چیزا رو عوض کنه... نمی دونم ... هیچی نمی دونم ... نمی دونم چقدر می تونم تحمل کنم... و خوب می دونم خدا با منه .. همین جور که همیشه بوده الان هم تنهام نمی زاره... فکر نکنید خوشحالم نه اصلا بلکه غم بزرگی تو دلم دارم.

در اولین فرصت که اسکان یافتم و همه چی درست شد و تونستم به نت دسترسی پیدا کنم میام و

 می نویسم...

از همه دوستان می خوام که برام دعا کنن و همتون رو به خدا می سپارم...

موازی باش

دو خط متقاطع به همدیگر می‌رسند، از هم رد می‌شوند و از هم دور می‌شوند...

دو خط موازی بهم نمی‌رسند اما از یکدیگر دور هم نمی‌شوند...

گفتی موازی باش............. موازی شدم.......

اما امیدوارم یه روزی قوانین عوض بشه و دو خط

 موازی طوری همدیگرو قطع کنن که هیچوقت دور نشن...

 

بازم دلم گرفته

دلم گرفته به اندازه ي وسعت تمام دلتنگي هاي عالم.

شيشه قلبم آن قدر نازک شده که با کوچکترين تلنگري مي شکند.

دلم مي خواهد فرياد بزنم ولي واژه اي را نمي يابم که عمق دردم را در فرياد منعکس کند.

فريادي در اوج سکوت که هميشه براي خود سر داده ام .

کاش مي شد سرنوشت را با آرزوهاي شيرينم عجين کنم

دلم به درد مي آيد وقتي سرنوشت را به نظاره مي نشينم

کاش مي شد پرواز کنم ، پروازي بي انتها به ابديت....

کاش مي شد در هجوم بي رحمانه درد، خودم را پيدا کنم

نفرين به بودن وقتي با چاشني درد همراه است

بغض کهنه اي گلويم را مي فشارد به گوشه اي پناه مي برم...

او که نمی داند...

امروز بازم حال چندان خوبی ندارم . نمی دونم تا کی باید اینجوری باشم .لحظه ای خوب میشم ولی زود گذره. همش به خودم دروغ میگم . ولی نمی تونم به خدا کم آوردم ... چرا آخه ... حالم اصلا خوب نیست ... قلبم از تو سینه می خواد بیاد بیرون... ضربان قلبم اونقدر تند شده که خودم صداشو میشنوم فشارم افتاده... دیگه نمی دونم باید چیکار کنم تا از این حالت بیام بیرون...

چرا خدا حرفامو نمی شنوه ... این همه دارم دعا میکنم این همه دارم اشک می ریزم... ولی بی فایدس..

هر روز که از خواب بلند میشم منتظر یه تماسم یه پیام .چشامو که باز می کنم وقتی میبینم صبح شده دلم میگیره و اشکام میان پایین...

دیشب بازم خواب دیدم... خواب دیدم دستمو گرفته و داریم از خیابون رد میشیم ... یادم نیست کجا می رفتیم ... ولی یادمه رفتیم سفر خیلی خواب شیرینی بود... خیلی آروم بودم... با هم حرف می زدیم ... بهم میگفت که چقدر دوسم داره منم بهش گفتم دوست دارم.... ولی همه چی واسه یه لحظه تموم شد ... موبایلم زنگ زد و بهم هشدار داد که وقت اذان صبح شده... زود خاموشش کردم تا شاید دوباره به خواب برم و ببینمش و لی نشد...

  خدا چرا اینجوری شد ... هر روز یه خوا ب یه کابوس، یه شب خوب یه شب بد... هر شب با ناله باید بخوابم با اشک ... اینقدر گریه کردم که هر کی میبینه متوجه میشه ... خودمو از همه پنهون می کنم... می خوام اینقدر اشک بریزم تا برگرده... نمی تونم به کی قسم بخورم نمی تونم ....

هر کی میاد این مطالب رو می خونه یه چیزی میگه خیلی از نظرات خصوصی هستن و من اجازه ندارم که عمومیشون کنم... ولی هیچکی از دل زارم خبر نداره ... هیچکی....

دیشب و امروز همش این شعر رو می خوندم ... با هر بیتش کلی اشک ریختم اما چه فایده... اون که حال و روزمو  نمی دونه...

 

دلم تنگ است اين شب ها يقين دارم كه مي داني


صداي غربت من را ز احساسم تو مي خواني

 

شدم از درد و تنهايي گلي پژمرده و غمگين

 

ببار اي ابر پاييزي كه دردم را تو مي داني

 

ميان دوزخ عشقت پريشان و گرفتارم

 

چرا اي مركب عشقم چنين آهسته مي راني

 

تپش هاي دل خستم چه بي تاب و هراسانند

 

به من آخر بگو اي دل چرا امشب پريشاني

 

دلم درياي خون است و پر از امواج بي ساحل

 

درون سينه ام آري تو آن موج هراساني

 

هماره قلب بيمارم به ياد تو شد روشن

 

چه فرقي مي كند اما تو كه اين را نمي داني

 

شبی از آن شبها...

بهم گفت که من نمی‌خوام باهات باشم…گفتم باشه…همین که دوستت دارم کافیه‌…گفتم فراموشت می‌کنم..اما این یه دروغه بزرگ بود میدونستم که نمیتونم…همون شب وقتی‌ خواب بودم تو خواب دیدم خیلی‌ ناراحته…ولی‌ فکر کردم خوابه..از خواب پریدم ..چون نمیتونستم ناراحتیشو ببینم..دیدم نه این یه خواب نیست..واقعا حالش بده..بهش گفتم چی‌ شده ..هیچی‌ نگفت…من ناراحت بودم که حالش بده..خواستم یه کاری براش بکنم..پرسیدم چی‌ شده عزیزم..با لحنی تند بهم گفت بگیر بخواب..درسته که منو دوست نداره ..ولی‌ این رسمش نبود..رفتم زیر پتو..نمیخواستم گریه کنم..اما بغضم شکست..داشتم با خدا حرف میزدم..صدای حق حق کردنمو شنید..اومد با دست زد بهم گفت حالت خوبه؟منم برای اینکه گریمو نبینه دستمو گذاشتم رو چشمام..آخه یادم میومد که میگفتن مرد که گریه نمی‌کنه..دستمو از رو صورتم ورداشت…بازم نخواستم ببینه…دستشو زدم اونور و پشتمو کردم بهش و رفتم زیر پتو..

اون شب خیلی گریه کردم نمی دونم چقدرتا خوابم برد ... ولی وقتی بیدار شدم نماز بخونم دیدم خوابه .... و آروم خوابیده خوب نگاش کردم .... مثل بچه های معصوم خواب بود صورتش پاک بود نورانی بود ... دوست داشتم واسه همیشه جلوم باشه .. اون شب از خدا خواستم این چهره رو هیچ وقت ازم نگیره.... هیچ وقت ... بعد از نماز تا سیده صبح بیدار بودم ... بعد اروم کنارش خوابیدم....

اون شب یکی از شبهایی بود که از ته دل ناله می کشیدم...

 

 

بی تو من در همه شهر غریبم...

بازم مثل همیشه تو رو کم آوردم....

امروز رفتم دانشگاه تا ریز نمراتمو بگیرم... وقتی مجبور شدم واسه گرفتن اون امضای لعنتی یک ساعت و نیمی تو دانشگاه بشینم ؛ یه ساعتی که هر ثانیه اش یه ساااااااااااااااااال گذشت و فقط خدا میدونه به من چی گذشت!!!!!

انتظار بدی بود ، حتی نمیدونستم منتظر چی هستم !!!! خوبه ؟ بده؟ ......
خلاصه تو اون وقت با همه وجود حس کردم که چقدر بهت احتیاج دارم ؛ بیشتر از هر وقتی و یادم افتاد که چقدر تو رو کم میارم همیشه و تو چقدرهمیشه بهم آرامش میدادی!
میدونی وقتی آدم یه چیزی رو نداره اصلا مهم نیست چون نمیدونه چی نداره و در واقع چیزی رو تحمل نمی کنه......... اما وقتی لذت داشتن چیزی رو چشیدی اونوقته که دیگه نبودش عذابت میده ، میشی مثل اون معتاده که مواد به بدنش کم رسیده و حالا هر چقدر هم بری توان بخشی و .... هزار کوفت و زهرمار دیگه واسه تقویت خودت ؛ یه جاهایی باز گیر میکنی درست مثل امروز من.......
میخواستمت که کنارم باشی ،نه به خدا به داشتن صدات هم رازی ام ؛ به قول یه دوست  من دلم صدات ُ میخواست خب...... شدیدا هم می خواست .....
احساس می کنم اینو هم رو دارم از دست میدم.............. و همون جا یادم افتاد که ...... ازین و اون نیست از ماست که بر ماست. من شاید قدر اون آرامش رو؛ قدر اون خوشی رو ، قدر اون.....و ..و...و رو ندونستم و نفهمیدم چطوری همه چیرو خرابش کردم!

دیروز گفتم تنهایی رو دوست دارم اما نه همیشه ، داشتم به خودم هم دروغ میگفتم ..... من اصلا تنهایی رو دوست ندارم ، بی تو بودن رو هم دوست ندارم اما حالا هم تنهام هم بی تو.......!!!! دیگه حتی نیمدونم میشه چیزی رو عوض کرد یا نه؟
امروزبا اینکه اون امضای لعنتی رو گرفتم ، ولی ازون روزای خوب دنیا نبود واسه من ؛ تو را نداشتم نه خودت را نه حتی صدات رو که اولا تو اون ساعتهای اضطراب و انتظار بهم آرامش بدی ؛که بهم بازم بگی که نیمه پر لیوانو ببینم ، که منو یاد خوبی های زندگیم بندازی ........ نه تنها تو نبودی..... که هیچ صدای دیگه ای هم نبود ؛بلکه کمک کنه اون لحظات بهتر بگذرن و بعد هم باز نه تو رو داشتم نه هیچ کس دیگه که خوشحالی این پیروزی را باهاش قسمت کنم....!!!! تنهای تنها بودم. اون موقع بود که از خودم و این اسمی که شده بخشی از وجودم بدم اومد ، آره اسمم سالهاست که شده تنهایی....... دلم خواست تنها نباشم .... ولی بودم ،دلم میخواد تنها نباشم................. ولی هستم
بی تو من در همه شهر غریبم...

 

 

غریبی

 

غربت را نبايددر الفباي شهري غريب جستجو كرد همين كه عزيزت نگاهش را به ديگري فروخت
تو
غريبي

امروز از دیروز حالم بدتره ... رفتم بیرون که چند تا کتاب بخرم ولی هیچ انگیزه ای نداشتم ... زنگ زدم به دوستان که بریم بیرون ولی همه کار داشتن هر کی به فکر خودشه ... کلی کلنجار رفتم تا بهش زنگ زدم ... اونم دیگه منو نمی خواد مگه زوره .... نمی خواد با یکی دیگس .... با اون آرومه منو دیگه می خواد چیکار مثل یه لباس کهنه انداختم دور... خیلی آرزوها داشتم ... می خواستم کارای بد گذشتمو جبران کنم ... می خواستم همه کسش بشم می خواستم بهش بگم که چقدر دوسش دارم ... می خواستم کاری کنم که همه عالم بهمون حسودی کنن... نشد ... خدایا این کابوس کی تموم میشه هر چی بیشتر دعا می کنم کمتر به نتیجه میرسم و هر روز داغون تر از قبل میشم ... دارم زیر پاهاش له میشم ... منی که اینقدر غرور داشتم.... بیبن به چه حال و روزی افتادم .... هر کاری می خوام انجام بدم نمی تونم خیلی ضعیف شدم .... عشق با آدم چیکار می کنه .... هیچ وقت معنی عاشق شدن رو نفهمیده بودم ولی الان با پوست و استخون دارم حسش می کنم ... هر روز که می گذره و هر روز که از خواب بیدار میشم .. هر چند خوابم دیگه نمی رم خوابم ازم گرفته شده ... با خودم می گم اینا همش یه کابوس و تموم میشه و همه چی مثل روز اول میشه .. ولی میبینم نه... حرف دلمو به کی بزنم .... هیشکی نیست ....هیچکی نمی دونه درونم چه خبره ... انگیزه ای واسه ادامه دادن ندارم .. تنها تر از قبل شدم .... کاشکی برگرده .... کاشکی بیاد ... کاشکی مثل گذشته با هم باشیم ... یه فرصت خواستم ... چیز زیادی نیود .. خدایا چرا دنیا اینقدرنامرد چرا اینقدر پست .. دنیا دیگه ارزش هیچیو نداره ... فقط خدا کمکم کنه از همه دیگه بریدم ... از همه ...

بازگشت

سلام خدمت همه دوستان عزيز بعد ازچند وقت آپ كردم وخوشحالم كه دوستاني دارم كه به فكر من بودند.

از همشون كمال تشكر را دارم وبراي همتون آرزوي خوشبختي ميكنم.

ولی همین رو بدونید که شرایط خوبی ندارم اینجا تنها جایی هستش که می تونم حرف دلمو بزنم ... بعد از یه سفر کوتاه که با هزار امید و آرزو می خواستم برم حال چندان خوبی ندارم تو این سفر دنبال خیلی چیزا بودم و می خواستم خیلی چیزا رو عوض کنم ولی نشد شاید شکست خوردم ولی این شکست با بقیه شکست های زندگیم فرق می کنه... ناامید تر از قبل برگشتم و باید ادامه بدم چون چاره ای ندارم ... سعی می کنم هر زور از این به بعد آپ کنم...اینجوری سبک میشم... خیلی دلتنگم ...درد اين دلتنگي زياده! اونقدر که حتي با ريختن اشک هم تموم نميشه

 گاهي چه ساده از کنار همه چيز ميگذريم و گاهي چه دردناک!! گذشتن دردناکه! گذشتن از همة چيزا و کسايي که دوستشون داري سخته !

وقتي دردناک تر ميشه که مجبوري بگذري اما بايد دلت رو جا نذاري!!! بايد مواظب باشي صدمه اي نرسوني! سخته! خيلي سخته...