تبليغاتX
دلتنگی های یک غریبه








دلتنگی های یک غریبه

گذاشتیم اسمشو دلتنگی چون اغلب وقتی دلتنگیم مینویسم

 

کاش بساط سفر را میشد فراهم کنم.آن هم برای یک یا دو ماه.بروم جایی مثل
فرانسه که همیشه گزینه ی اول سفرهایم هست و یا جایی مثل ایتالیا.                                                             

 تنها میرفتم بی آنکه نگران دیگران باشم.

صبح ها دوش میگرفتم و با یک فنجان چای شیرین و اگر پیدا میکردم تکه نانی
روزم شروع میشد.
لباس ساده و راحتی به تن میکردم و بی آنکه فکر کنم زیبا هستم و آیا
موهایم مرتب است یا نه بیرون میزدم.
تا جایی که میتوانستم خیابان ها را پیاده گز میکردم و هروقت خسته میشدم
توی ایستگاه اتوبوس روی یک صندلی و شاید پارک بزرگی که یک دریاچه در وسطش داشت لم میدادم روی نیمکت.به آدم ها نگاه میکردم .
اگر حسش بود روزنامه میخواندم و بعد دوباره راه می افتادم به سمت جاهای
دیدنی.بنا های تاریخی و نقاشی های حیرت انگیز دوران رنسانس.                                                           

ساعت ها مینشستم توی کلیسا و به شمع ها و عودها و مجسمه ها خیره میشدم.         

بعد شاید عصر ها کافه میرفتم و با خیال راحت قهوه فرانسه با شیر سفارش میدادم و چیزکی از سر دلخوشی و نه دلتنگی مینوشتم. زمان مفهوم خودش را
از دست میداد و من فارغ از دنیا میتوانستم به همین حالا فکر کنم.به
روزگاری که تند تند میدود از
پی بی مقصدی.مثل اسب آسیاب که چشم هایش را بسته اند.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت توسط غریبه|



دلتنگی های یک غریبه ظاهرا پنج سال پيش شروع شد        
ولي آئينه ي تمام قدي از زندگي 24 سال گذشته ام بود.     
پس شايد بهتره بگم 24 سال پيش شروع شد    
نه فقط شامل اتفاقات و رخدادهاي تلخ و شيرين
بلكه مترجم آموخته ها و افكار تحميلي جامعه، مذهب و اطرافيانم بود          
حتي اون وقت هايي كه تيغ تيز انتقاد رو روانه ي رفتارهاشون ميكردم، از غلبه ي نكبت بار سنت ها و تخيلات فارغ نبودم.
با اينكه ادعا ميكردم از دروغ بيزارم و خودمو شيفته ي لايعقل حقيقت مي ديدم ... اما در اعماق وجودم و صفحه صفحه ي زندگيم، هنوز پارسايي كاذبي كه به فكرم تحميل شده بود روحمالي ميكردم ...       
آره!
درست شنيديد      
حمّالي
اونم براي نظر ديگران در مورد خودم            
براي به به و چه چه هايي كه ميشنيدم            
و تمام اينها از اونجا ناشي ميشد كه واقعيت وجودي خودم رو، اونم در هزاره مدرنيته و بدتر از همه در جامعه ي حامله ي ايراني نمي ديدم.      
جامعه ي حامله ي ايراني!   
جامعه و فرهنگ ايران حامله ست .    
شبيه پيرزنيه كه سال ها بعد از دوران يائسگي، بارور شده         
بچه اي كه ميخواد به دنيا بياره معلوم نيست چي باشه     
ممكنه يه بچه نارس شش ماهه به دنيا بياد       
ممكنه يه بچه ي تپل مپل 9 ماهه ماحصل اين حاملگي باشه          
و شايد هم يه جنين مرده تحويل بده    
اما هر چي كه هست ... بالاخره حامله ست     
اونم يه پيرزن !    
بايد خيلي مواظبش بود       
با گرفتن انگشت اتهام كه تو چرا حامله شدي ... كاري از پيش نميره          
بايد هواشو داشت  
اين پيرزن داره تمام تلاششو ميكنه كه همقدم با زن هاي جواني كه قرن ها پيش، تو اروپا و آمريكا بارشونو زمين گذاشتن جلو بره     
.
.
.
مواظبت از اين پيرزن حامله هيچ ربطي به من نداره!     
من تمام كمكي كه مي تونم به اين پيرزن بكنم اينه كه خودم باشم     
اين بار ديگه نه  پيامبرم كه بخوام دين نويي بيارم   
نه  یه غریبه  كه از زمين و زمان مي نوشت.

     
خيلي از نوشته هاي غریبه  نوشته شدن و هيچ وقت منتشر نشدن، و خواننده شون جز خودم كسي نبود؛ بعضي نوشته ها بودن كه نوشته شدن ولي مطمئنا تو اون زماني كه نوشته شدن، نه از طرف بقيه و نه حتي از طرف خودم درست درك نشدن       
شايد روزي نوشته هاي غریبه، اما اين بار بي كم و كاست، دوباره منتشر بشه ... اما اون روز فقط يه برش از زندگي يه آدم خواهد بود نه بيشتر            
غریبه عمرش فقط 24 سال بود . 
اين بار ميخوام خودم باشم   
همون كسي كه بايد دوسش داشته باشم و مراقبش باشم    
به خواسته هاش احترام بذارم و بهش دوستانه توجه كنم  
تنها وظيفه اي كه دارم اينه كه اينبار غریبه نباشم            
خودم باشم          
و اين بار فقط يه پيام دارم   
"مواظب خودت باش عزيزم"

Take Care Honey” 

اينو اينبار بر خلاف روال قبل، اول به خودم ميگم بعد اگه خواستيد به شما



نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت توسط غریبه|



از همیشه های قبل تر اتاق من توی خانه با همه ی اتاق های دیگر فرق
داشت.از رنگ کرمی و طوسی
دیواری ها گرفته تا گبه ی قرمز و سقف پر از برگ خشک و کتابخانه ی پر از شعر و رمان.از
دیوار های پر از عکس ونقاشی.

که یکی از نقاشی ها کادوی روز تولدم است.منم که بال دارم.و موهایم
را دارد باد میبرد...
من عاشقش هستم و به دیوار نصبش کردم.که شب ها نگاهش کنم و
خوابم ببرد و صبح هابا دیدن بالهایم بیدار شوم.و خوب تفاوت زیاد اتاقم با دیگر اتاق های این
خانه این است که بوی عود و شمع و موسیقی همیشه از درو دیوارهایش میریزد بوی چوب...و عروسک های یادگاری و کلی چیز های دیگر.
همیشه ی خدا وارد خانه که میشوم تا رسیدن به اتاقم حس میکنم چیزی راه
گلویم را میبندد.
امروز که به اتاقم  رسیدم و در را پشت سر قفل کردم آرام گرفتم.این جا میتوانم
صدای تو را گوش کنم....

به عکس ها خیره شوم و با صدای بلند چیزهایی را که مینویسم بخوانم.
میتوانم اینجا که هستم برقصم رو به آیینه ی قدی و فکر کنم چشمهای تو دارد
مرا نگاه میکند.
آواز بخوانم و دنیا را بگذارم بماند پشت در اتاقم.
این را خواستم بگویم که خیلی خوب است یک تکه از دنیا فقط و فقط مال خود آدم باشد.تا بتوانی روز تولدت را در آنجا تنها جشن بگیری...

سی مرداد.../من بزرگ شدم.
 

نوشته شده در یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت توسط غریبه|



اين روزها در خواب معده ام هم درد مي کند. ميدانم که خواب درد را ميبينم اما سعي در بيدار شدن نميکنم. خواب درد را ديدين بهتر است از خود درد را کشيدن و مچاله شدن در زير پتويي که گرم نيست؛ هرگز نبوده است کابوسهايم تمامي ندارد . خواب ميبينم که رو به تن کفن پوشت ايستاده ام، با صورتي چروک.
از خواب ميپرم و شقيقه هايم مي تپند. تنم را که حالا ده برابر سنگين شده است به کنار دستشويي ميکشم و سرفه پشت سرفه. سوزشي تا اعماق وجودم ميخزد. دستانم پر از... و چشمهايم بي رمق...

خنده آور است اما در خيابان که پا به پاي غرور و تباهي ميروم ، خيال برم ميدارد که آدمها با چشماني حريص، سيلي محکمي به در کوشم ميخوابانند.

آرشه را که ميکشم، ناله ويولون بلند ميشود. با انگشتاني که روز به روز لاغرتر ميشوند و رگهايي که خون سياه با خود حمل ميکنند مينوازند. آرام آرام...
انگار که زمان صامت و خاموش به هنر نمايي من ايستاده است. ياد کوچه باغهاي دوران کودکی مي افتم و عطر ياسهاي امين الدوله که به روي ديوارهاي آويزانند. به قول "معروفي" انگار که دندانهاي مغزم را چرخ ميکنند. دستهايم به رعشه ميافتند.
در خيالم دست به دست انساني مجازي تمام آن کوچه باغ را پياده گز مي کنم. صداي ربنا(۱) که از مسجد ميايد دلم را هوايي ميکند. پرتاب ميشوم در گذشته هايي که گذشت.

سوز گرمای تابستانی حالم را بد میکند.سرفه ميکنم. آب دهانم را با درد فرو ميدهم و زهر خندم را به رخ اين و آن ميکشم . انسانهاي تاريک ، ژرف و درد آلود قهرمانهاي ذهن من اند. با سيگاري به لب و دستاني در جيب...

 (۱) هر چند که این روزها دیگر صدای ربنایی به گوش نمی رسد...

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت توسط غریبه|



امروز برای خرید یه سری قطعه واسه پروژم رفتم بازار... با صحنه هایی مواجه شدم که از خودم متاثر شدم ... از این مردم... تحلیلی که تونستم بنویسم رو در زیر اوردم...

يكبار جائي خوندم كه هر حكومتي برآمده از فرهنگ و عقايد مردم خودش هست .          
سال ها پيش خيال ميكردم كه روحيه ي نفاق، دوروئي، رياكاري و رنگ غيرخودي به خود زدن ، روحيه و اخلاقي هست كه نظام مقدس جمهوري اسلامي (با بحث اعدام ، تحت پيگرد قرار دادن اعتقادي افراد وگزينش و استخدام اوايل انقلاب) باعث و باني اون بوده! اما بعدها فهميدم كه اين روحيه جزو اخلاق و فرهنگ اين مردم بوده و نظام شكل گرفته در سال 57 صرفا اين قضيه رو تا حدي تشديد كرده ؛ ولي به هيچ وجه باعث و باني اون نبوده

يك مثال خيلي ساده از تجربيات خودم ميزنم تا نفاق و دوروئي براتون كاملا تعريف بشه ...

براي يكي از دروس دانشگاهي ميخواستيم پروژه اي تحويل بديم كه بايد در گروه هاي دو نفري ارائه ميشد، ولي شرایط طوري پيش اومد كه پروژه اي كه انجام داده بوديم رو در يك گروه 4 نفري ارائه داديم.
روز تحويل پروژه با يكي از اون سه نفر باقي مونده كه تا حدي براي انجام پروژه كمك كرده بود رفتيم پيش استاد
دكتر وقتي ديد چهار نفر اسمشون روي پروژه هست، برگشت گفت : "ديگه پسرخاله ، دخترخاله اي نداشتين بنويسين؟!"
اين رفيقمون برگشت گفت :‌ " آقاي دكتر هر كسي بر حسب كاري كه انجام داده اسمش به ترتيب نوشته شده "
استاد گفت : ‌"يعني اينايي كه اسمشون آخره كار نكردن ؟ "
اينم برگشت گفت : "تقريبا همينجوريا دكتر! "
فرداي اون روز ، يكي از دونفر غائب، از اين رفيقمون پرسيد : "ببينم پروژه رو تحويل داديد؟ دكتر چيزي نگفت؟"
اينم برگشت گفت : "دكتر پرسيد چر اينقدر زياديد ؟ منم گفتم آقاي دكتر همه بچه ها كار كردن!!! پروژه كارش سنگين بود"
اين رفيقمون وقتي داشت اينارو ميگفت داشتم توي عمق چشماش نگاه ميكردم، طوري اين دروغ رو تحويل ِ يارو داد كه من خودمم باورم شد كه اينجوري بوده ماجرا.

فكر كنم يكي از معاني ِ نفاق ، دوروئي، تزوير و ريا رو خوب فهميده باشيم
حالا اين روحيه وقتي در ابعاد بزرگ مطرح ميشه، فاجعه آميز خواهد بود .
مثلا با هر كسي حرف ميزني، پشت سر هر چي آخوند و ملاست بد ميگه، اما وقتي با يكي روبرو ميشه دولا سلام ميده
سر سفره ي عقد اگه همون آخوند ِ فحش خورده نياد، انگاري يه چيزي توي ذهنش خارش ميده كه زنش هنوز براش اوكي نشده(نا محرمه یا هنوز حلال نشده)!!!

مثال سفره عقد رو زدم تا بدونيم كه اين قضيه نفاق و دوروئي و تزوير و ريا، صرفا يك رذيله اخلاقي - انتزاعي نيست كه بشه با چند تا توصيه اخلاقي حلش كرد! بلكه اين روحيه در جزء جزء رفتار ، عادات و روزمرگي ما ايراني ها نفوذ و رسوخ كرده .

اگه به اين باور نداريد، از همين فردا رفتار خودتون و اطرافيانتون رو زير ذره بين بذاريد ببينيد حتي رفيق چطور با رفيق و دوستش، نفاق و دوروئي ميكنه

ولي دردناكتر و عجيب تر از وجود اين روحيه و رفتار، اينه كه چطور اين ماجرا شده يك بيماري همه گير و همه با هم دارن با صلح و صفا زندگي ميكنن و با هم به مشكل هم نمي خورن!!! اينم از اوناست كه ميشه گفت مصداق "هنر نزد ايرانيان است و بس"

در ادامه چند نمونه از نوشته هاي موجود در ادبيات ايران كه مستقيم و غيرمستقيم از اين رذيله فرهنگي-اخلاقي ايراني ها اظهار عجز نمودند رو مينويسم :

جيمس موريه در كتاب "سياحت ايران و ارمنستان و آسياي صغير و استانبول" دويست سال پيش مي نويسد :

« در تمام دنيا مردمي به لاف زني ايرانيان وجود ندارد ، لاف و گزاف اساس وجود ايرانيان ست ، هيچ ملتي هم مانند ايرانيان منافق نيست و چه بسا همان موقعي كه دارن با تو تعارف مي كنند كه بايد از شرشان در حذر باشي ... »

پروفسور ادوارد براون در كتابش "يك سال در ميان ايرانيان" از قول يك مهندس بلژيكي مي نويسه :

« ... يكي از معايب بزرگ ايرانيها اين است كه ظاهر و باطن آنها با يكديگر فرق دارد و در حالي كه ظاهرا اظهار خصوصيت ميكنند در باطن دشمن انسان هستند ... »

شاردن سياح فرانسوي حدود سيصد سال پيش مينويسه :

«... ايرانيان بسيار مخفي كار و متقلب و بزرگترين متملقين عالم هستند و در دنائت و وقاحت بي همتا مي باشند به غايت دروغگو هستند و كارشان همه پرگوئي و قسم و آيه است و براي اندك نفعي حاضرند به دروغ شهادت بدهند...»

الكسي سولتيكوف ، شاهزاده روسي ، در سياحت نامه خود كه حدود صد و پنجاه سال پيش نوشته شده ، مي گويد :

« درستي صفتي است كه در ايران وجود ندارد ... دروغ به طوري در عادات و رسوم اين مردم ريشه دوانيده است كه اگر احيانا يك نفر از آنها رفتاري به درستي بنمايد و يا به قول و وعده خود وفا نمايد چنان است كه گوئي مشكل ترين كار دنيا را انجام داده است و رسما از شما جايزه و پاداش و انعام توقع دارد ... »

گوبينو ، سياستمدار فرانسوي در كتاب "سه سال در ايران" مي نويسد :

« ... آنچيزي كه بيشتر از همه چيز ايرانيان فاقد آن هستند، وجدان است »

« ... فكر و ذهن هر ايراني فقط متوجه اين است كه كاري را كه وظيفه ي اوست انجام ندهد ... از بالا تا پائين در تمام مدارج و طبقات اين ملت جز حقه بازي و كلاه برداري بي حد و حصر و بدبختانه علاج ناپذير چيز ديگري ديده نمي شود و عجيب آنكه اوضاع دلپسند آنان است ... »

« ... حقيقتي ست غير قابل انكار و بلاترديد كه از بين بيست نفر ايراني كه همه به همين شيوه ورع فروشي نموده و تقدس به خرج مي دهند و جانماز آب ميكشند يك نفرشان صادق نيست و واقعا جاي تعجب است كه چگونه افراد ملتي بدين درجه گرفتار بلاي عام دوروئي و نفاق و تزوير باشند در صورتي كه احدي هم فريب آنرا نمي خورد ... »

« ... براي چه ايراني اينقدر رياكار شده ... به چه سبب غالبا اين مردم حرفي را كه ميزنند غير از آنست كه در حقيقت فكر مي كنند و به قول خودشان زبانشان در گرو دل دگر است ... هر مذهبي كه وارد ايران شود به دوروئي و شك و ترديد جبلي ايرانيان برخورد خواهد كرد. ايراني ملتي است كه از چند هزار سال قبل از اين، با صدها مذهب مختلف به كنار آمده است و خصوصا مسأله مذاهب پنهاني به طوري اين ملت را شكاك و دو رنگ و بوقلمون صفت بار آورده است كه محال است شخصي بتواند به گفته ي آنان اعتماد نمايد ... »

سرجان ماكدونال انگليسي حدود دويست سال پيش مي نويسد :

« ... ‍[ايرانيان] در تمام فنون مكر و حيله و دوروئي و رياكاري ماهرند ... »

 

پی نوشت : برای پیدا کردن این مصداق ها کلی تو اینترنت سرچ کردم و موفق به پیدا کردنشون شدم... من همه این مصداق ها رو قبول ندارم ... ولی جالب اینجاست که تاریخ همشون میانگین به 150 تا 200 سال پیش بر میگرده یعنی دوره سلطنت قاجاریه در ایران ... ولی فکر کنم ریشه اصلی اینا چیه ... پس از حمله مغول به ایران ... مغول های آدمهایی دل مرده ... افسرده .. وحشی .. دروغگو  و... اگه حرفامو قبول دارید تاید کنید !!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت توسط غریبه|



غروب....

خیابون مثل همیشه، شلوغ

هوا برای اردیبهشت گرم  بود

سرم به خاطر چند روز بی خوابی و فشار کار و درس درد می کرد

از دور دیدمش

حیرون بود

بین جمعیت ایستاده بود

عصای سفید، توی یک دست و چسب زخم توی دست دیگرش

می خواست بره اون طرف میدون

اما نمی تونست

می ترسید

کمک می خواست

هیچکس اون رو نمی دید

می شناختمش

از بچگی هر وقت از اون چهار راه رد می شدم اونجا ایستاده بود

ترازو ، چسب زخم، فال حافظ

بچه که بودم نمی فهمیدم چرا مادربزرگم همیشه ازش چسب زخم میخرید

می گفتم ما که جاییمون زخم نیست

مادربزرگ می خندید

مادربزرگ بقیه پولش رو از اون نمی گرفت

حالا اون می خواست از خیابون رد بشه

رفتم جلو

دستش رو روی هوا گرفته بود تا کسی کمکش کنه

گفتم سلام

میخاید برید اونطرف؟

رو به من کرد

با خوشحالی گفت آره

گفتم منم دارم میرم اونطرف، بیاید باهم بریم

دستش رو توی دستم گرفتم

خدایا

این پیرمرد چرا اینقدر دست هاش سرده

انگار روحی توی بدنش نبود

سرد، مثل جسد

از صدای بوق ماشین ها می ترسید

گفتم نترسید، بیاید

بغض کردم

لاغر بود

خیلی

رسیدیم به پیاده رو

گفتم : رسیدیم

خیلی ممنون پسرجان

خواهش می کنم

رفت سر جای همیشگیش و بساط فال حافظ رو پهن کرد

دور شدم

فکر کردم

به این که چطور ما آدم ها با اینکه در اوج ضعف هستیم ولی بازهم میتونیم به هم کمک کنیم

یاد اون روزی افتادم که مامان قبل از افطار ظرف خرما رو داد دستم و گفت ببر بده به همسایه

همسایه بیوه بود

با چندتا بچه کوچیک

من نتونستم بفهمم چرا ظرف خرما باعث شد تا این اندازه خوشحال بشن

کوچیک بودم

شب....

اخبار

” مردم اصفهان در جدید حرم امیرالمونین رو با وزن فلان قد کیلو طلا و نقره به نجف اشرف منتقل کردند “

علی تا زنده بود روی حصیر زندگی کرد

نون جو خورد

لباس پاره پوشید

ولی

حالا

چندین کیلو طلا

اگه من یه روز پولدار بشم

قبل از ساختن در طلا برای علی و حسن و حسین

به  پیرمرد با بدن لاغر و دست های سرد و چشم نابینا کمک میکنم

تا دیگه منتظر یه رهگذر نباشه تا فال بخره

می ترسم از روزی که

علی و حسن و حسین

به من اخم کنند

وقتی اخم کنند دیگه چیکار میشه کرد؟

وقتی ازم بپرسند چرا برای ما در طلا ساختی وقتی همسایت گرسنه بود

ما کی گفتیم حرم طلایی میخایم؟

ما کی گفتیم هر سال برید مکه

تا به پونصد نفر توی سالن لوکس بالاشهر ولیمه بدید

تا چند میلیون سوغاتی بیارید

تا شکم هاتون بزرگتر بشه

تا هی بگید ” قسم به اون مکه ای که رفتم … “

تا زن بیوه همسایه با چندتا بچه یتیم سر سفره افطار خرما هم نداشته باشند

کعبه

 شاید خونه همسایه دیوار به دیوارمون باشه

می ترسم از روزی که پولدار بشم، ولی این حرف هایی که اینجا نوشتم رو یادم بره

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت توسط غریبه|




مطالب پيشين
» رویاها
» Take Care Honey
» من بزرگ شدم.
» بودن یا نبودن؟
» نفاق ... دوروئي ... دوچهره گيري ... ريا ... تزوير
» کعبه گمشده
» ایران، مرز پر گه(ر؟!)
» بدون تیتر
» روایت ما
» عیدانه
Design By : ParsSkin.Com